تبليغاتX
صد را با سین بنویس باسیب
شنبه سوم آذر 1386
امروز به فوج هاي فلفور و فرفوژه هاي فشل فكر كردم يكي نوشته هاي من نميفهمه يكي من نميفهمه يكي منو نميفهمه يكي منو نميفهمه يكي منو نميفهمه امروز فوج هاي فشلم روي فرفوژه هاي مسموم اين روزها مردند فردا هستم فردا فردا فردا خواهم بود خدانگهدار
راستی تن تو کو؟تن صمیمی تو کو؟

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

شنبه ششم مرداد 1386
سلام اين مطلب قبل از همه مال: ...... سلام ميدوني اين روزا يه چيزي باعث شده كه باز بنويسم تو اين وبلاگ كه حالم ازش بهم ميخوره بازم بنويسم و فكر ميكنم دليلش يا گرمای هواست كه باعث شده من بيشتر تو خونه بمونم يا ! به هر حال من اينجا نشستم و دارم مينويسم از خودم و از همه چيزايي كه نوشتم و بقيه نفهميدن البته زياد مهم نيست چون حداقل اون نوشتن ها اينه كه ادم خالي ميشه از يه حس خالي ميشه سبك ميشه و من اينو دوست دارم راستش الان نميدونم بايد چي بگم ولي خوشحالم كه يكي ديگه هم هست كه حس اوارگي رو ميفهمه ميدوني ديروز كه مطلبت رو خوندم به اين نتيجه رسيدم كه همه تو دست كلمات هستند يعني كلماتنند كه اونها رو بزرگ ميكنند ولي من و تو كلمات رو تو دست داريم و ما با كلمات بزرگ ميشيم واژه هاي حس شدني و دوست داشتني رو از دست نميديم و نميذاريم كه اونا ما رو بازي بدن ما رهبر اين بازي واژه هاييم و اينه كه بقيه ميگن بابا قابيل بابا ... چي ميگي؟!(ميتوني خودت رو بگيري چون ما ادمهاي بزرگي هستيم) به هر حال واژه هاي من و تو اواره ما شدند و چون ما _..... و قابيل و واژه ها_ با هم بزرگ شديم پس باز هم ما ______________________________ حس اوارگي رو ميفهميم چون همه ما بر سر هم خراب شده ايم و اين يگانگي است! اميدوارم همين روزها يك شاعر پرتغالي پيداش بشه كه از سيب سر در بياره و روح ما رو در كشتزارهاش به ارامش برسونه ارادتمند :فرزندمحبوب مامان حوا

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
ببین! انتظار ندارم که همه اش را الان بخونی...می تونی فردا بخونی..پس فردا بخونی...سال دیگه بخونی...ولی دوست دارم حتما بخونی..تا اخرش هم بخونی

هر ساله اين ماه كه ميشه كم كم مي توني بوي بهار را حس كني...بوي سبزه وشكوفه وديدن ماهي سرخاي توي تنگ شيشه ايي كه انگار كوكشون كردند وقرار نيست كه بيشتر از سيزده روز زنده بمونند

يادش به خير سفره هفت سين خونه اقا بزرگ واسكناسهاي تا نشده لاي قران...يادش به خير بيست
واندي سال عمر تلف شده...وقتي كه بهش فكر مي كنم مي بينم كه هيچ چيز اون موقع ها عوض نشده
همون سبزه ها وهمون ماهي ها وهمون سفره ها ولي چه كنم كه ديگه خبري از اون اميربيست سال پيش نيست ديگه اقا بزرگي نيست كه بشه مثل قديما تو خونه شون جمع شد وازش عيدي گرفت....بگذريم
دوست ندارم كه بيشتر از اين در مورد بهار طبيعت بگم...كاش مي شد كه در مورد بهار دلها حرفي براي
زدن داشته باشم نمي دونم تا به حال شده وقتي كه توي سرماي زمستون كنار بخاري نشسته ايم وهمين طور كه داريم يه  نوشيدني گرم مي نوشيم ومدام هم داريم با خودمون زمزمه مي كنيم كه از اين زندگي خسته ايم ويا اصلا براي چه زنده ايم ؟ماندن ونفس كشيدن تا كي؟نمي دونم به اين فكر كرده ايم توي همون لحظه يه نفر ديگه ايي كه اسمش ادمه توي سرما به دنبال تكه ناني است كه در ميان دور ريزهاي غذاهاي من وتوجستجو مي كنه تا شايد لحظه ايي... لحظه ايي ديگر نفس بكشد....او مي گردد تا سير شود شايدبتواند بماند وزندگي كند....انساني كه هيچ چيز نمي داند...نمي داند كه كيست ويا حتي پدر ومادرش كيست
اري او از دغدغه هاي تو هيچ چيز نمي داند...فقط مي خواهد كه زنده بماند...شايد او به عنوان يك انسان
نداند كه حق ديگري هم دارد...اصلا شايد يادش نباشد كه او هم انسان است.....
نمي دونم تا به حال پيش اومده كه براي بيرون رفتن در يك روز سرد زمستاني تموم لباس ها ويا

كاپشن هايت را دونه دونه مي پوشي تا ببيني كدام يك را براي بيرون رفتن بيشتر مي پسندي ودر اخر هم مي بيني كه تمومشون دلت را زده اند وبه خاطر همين هم اهي مي كشي وتاسف مي خوري...اي كاش مي دونستي كه توي همون لحظه هستند باز افرادي كه اسمشون ادمه وتوي اون سرما دارند توي

بشكه هاي زباله ويا خرابه ها به دنبال لباس پاره هايي هستند كه بوي گندش خفه ات مي كنه تازه با يكديگربر سر همين لباس كهنه دعوا هم مي كنند تا گرم بمانند وزنده گي كنند...اري اين هم نمي دانند كه حق او به يك انسان از زنده گي چه چيزي است.....باز هم بگذريم وبي خيال
نمي دونم تا به حال پيش اومده وقتي كه لباس گرمي تنت نبوده وبا چند دقيقه موندن تو فضاي باز سرما
بخوري كه بعد از دكتر رفتن استراحت دو روزه ات را يك هفته ايش كني وتوي اين مدت همه اش زار بزني

كه خدايا اين چه زنده گي است...وجار زدن هايت كه مريضم ودارم مي ميرم وبعد از كلي امدنها به عيادتت تازه به اين نتيجه مي رسي كه اون طوري كه بايستي ازت پرستاري مي شد نكردند ..ايا مي توني اين حس را داشته باشي كه يه عده ايي هستند كه اونها هم اسمشون ادمه وتو اين سرما نه سقفي دارند ونه سرپناهي ونه لباس گرمي ويه عده ايي هم كه از سرما جون مي دند.....ايا مي توني حسشون را درك كني؟
نمي دونم هر جوري كه بخواهيم در نظر بگيريم واقعا دغدغه هاي ما چي مي تونه باشه؟
گاهي اوقات ادم با ديدن خيلي چيزها خجالت مي كشه بگه كه ما هم دغدغه داريم
ايا مي تونيم احساس پدري را كه در طول هفته نتونسته غير از نان چيز ديگه ايي را به خانه بياره را درك
كنيم؟مردي كه در تنهايي خودش اشك مي ريزه وشرمنده است از روي خانواده اش وتوان نگاه كردن تو
روي خانواده اش را ندارد

خدايا ديدم كه كيسه اش دستش بود وته مونده هاي غذاي سينه زنان حسين را جمع مي كرد
خدايا ديدم دانش اموزي را كه به خاطر فقر درس ومشق را كنار گذاشته بود
خدايا ديدم خانواده ايي را كه اسباب زندگيشون تو كوچه پخش شده بود به دليل نداشتن پول
خدايا ديدم كودكي را كه با چه حرص وولعي ويترين هاي مغازه ها را نگاه مي كرد

خدايا ديدم.......
خدايا تو خيلي بزرگي قراره با اين چشمها چه بكني؟.......

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

شنبه نوزدهم اسفند 1385

اين يك سياه مشق است كه ارزش سياهي هم ندارد اين تمرين نويسندگي است درست مثله : من بادام دارم و شايد ندارم چون تو داري به شما قول ميدهم كه ارزش خواندن ندارد ولي از آنجا كه نظرات سازنده هستند ارزش نظر راداردکه نداشته باشد اين روزا بازار بيل و گلنگ و تيشه خيلي خرابه اون از معين كه مي خونه بگو كه بيل نفرستد كسي به خانه من كه بيلاي دو سه هفته پيش پر كرده آشيانه من اي بيل تو دشمن شماره يك جيب مني بجاي بيل كلنگ بفرست براي كله من البته بعضي بخشها هم مثله بيل يارد دوباره مد شده خلاصه من هم كه ديدم بيل بازار گرم شده به اوستام گفتم كه چند روز مرخصي بهم بده برم اردبيل ولي حيف كه فقط گفت : اخ - من بيلميرم هابيل بابيل قابيل رو كشت يا قابيل بابيل هابيل رو كشت حال مي كنيد جمله بالا هفت تا بيل داره من حتي يك بيلچه هم ندارم مجبورم كه براي كاشتن شمعدوني تو باغچه بادست خاك رو بكنم من عاشق شمعدوني هستم واین خیلی خوبه كه براي ازدواج داماد بايد شمعدوني ها رو بخره اين مهم نيست كه با دست بتوني خاك باقچه رو بكني مهم اينه كه در حالي كه با بيل هم نميشه تو دل تو راه نفوذي باز كرد من با يك قاشق اومدم دم از عشق ميزنم كه آخرش .....خيلي دلم مي خواست كه به جاي بیل زدن دنیای مجازی ميرفتم محيط زيست رو بيل ميزدم ولي حيف كه كسي واسه بيل زدن اين روزا پولي نميده مي بينم هر روز سر راهم كه عمله دسته دسته توي بلوار نشسته همه بيلاشون شكسته بيچاره ها به همين كم هم قانع هستند ولي اگر كسي بيل زن نخواد چي ؟ اين روزا سيماي ما كه شده تارزن و تارزان البته بعض قسمتاش هم واسه طنز ترزن ولي بيل زن ها رو كي مي خواد گذشت اون موقع كه قابيل بابيل هابيل رو كشت الان با يه پا پوش سياسي طرف رو بازداشت میکنن وبعدش یارو تارزان میشه وفرار میکنه بعد هم لازم نيست كه براش دنباله قبر بگردند چون خود طرف اين كار رو مي كنه
اوني كه از همه شيرين تره رفته جاي خاليش سبز شده رفته(تو خونه) اوني كه از همه بهتر واسه من بود من و تنها با خودم گذاشته رفته ديگه رفته ديگه رفته ديگه رفته ديگه . . ..رفتم

من که بهت گفته بودم که ارزش خوندن نداره.تقصیر خودته..میخاستی نخونی...

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

جمعه یازدهم اسفند 1385
درست روي درخت هايي كه پرواز را ياد ميدهند نقطه گذاشته ام گذشته ام را گذاشته ام روي نيمكت هاي خالي و راه را در سرخط پيش پيش هي سر خط خط ميزنم هي ميزنم بيرون از نقاشي هاي شش سالگي از تیله های پاي درخت چال کرده از من تمامش نميكنم از من دور ها دود ميشود ميرود پي بقيه نيامدني هات براي تمام موزاييك ها هم نوشته نوشته ننوشته تمام شد ديگر تمام شد تمام درهاي لكنته اي كه روي تو باز باز يادت هست كه تمام سه شنبه ها يازدهم چه برجي بود؟! از راست به چپ جنس هاي دست چندم نميپرسم.. از جنست ميترسم كه تمام طول عصرش بوي جوراب ميدهد كه بوي دست هايي كه روي هم ميريزند و حياط هاي شمالي هم حريفشان نميشوند نفشه هاي ان دورها را نكشيده... كشيده ميخوري و هي لب هات به روزها كوك ميخورد راه را راه راه ميگيرم به فرض محال پارك را خالي خانه را پر بايد كم كم از گذشته ام بگذرم بزرگ ميشوي! كاش يه جوري بشه گفت كه من اينترنت ميخوام اينم از خودم بود برای تو ميشد باورش كرد
من دیگر بزرگ شده ام وفرصت ان را ندارم که به پشت سرم نیگاهی بیندازم..از اینجا از 4 دیواری که دیوارهایش شبیه هم ومن مانده ام ویک اتو +مبیل که دو روز پیش اتو به مبیل چسبیده بود واما امروز..
من بزرگ شده ام ودگر بینیم را با استینم پاک نمی کنم...من بزرگ شده ام ولباسهای استین کوتاه می پوشم

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

در زمستان

نياز دختر دستفروش

به تن پنجره ها مي كوبد

آه ،اما مردم

شيشه هاشان بالاست......

دختر از پشت چراغ از غم نان

به كنار اتوبان آمده است

او گرسنه است هنوز

شيشه ها پايين و بوق ها در هيجان

دختر دستفروش تن فروش است امروز......

سال ها مي گذرد

دختري فرسوده

روي يك نيمكت چوبي سرد

كنج تاريك پلي مي ميرد......

مردمان مي گذرند و به هم مي گويند

كه زني فاحشه بود!

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

چهارشنبه دوم اسفند 1385

دلم ميخواد تنها تر از خدا باشم كاش يه نفر بود محكم ميكوبيد تو صورتم اونقدر كه قدرت نفس كشيدن رو ازم بگيره ميدوني من كافيه بهم يه توپ بدن تا خودم رو از همه جدا كنم وقتي همه دارن مبارزه ميكنن برا چيزي كه تو دلشونه ولي از پشت سر حالشون از هم بهم ميخوره اينه كه من دوستش ندارم اين حسي كه الكي زور بزني الكي تلاش كني ميدوني اگر ماه روي طاقچه خونمون بود ما كمتر دوستش داشتيم ما چون زيادي با هم بوديم همديگر رو فراموش كرديم بايد يه چيزي پيدا كنيم چيزي كه گم كرديم اون چيز ميتونه حس عميق دلتنگي باشه ! ما بايد تلاش كنيم براي هم دلتنگ بشيم اونوقته كه ميشه دوباره وسط پارك .... جمع شد و بي خيال از همه چيز بسكتبال بازي كرد و حال كرد بدون اينكه كسي فكر كنه چرا اين ادم انقدر جداست از گروه ولي من جدا نبودم من نميتونستم اونجا وايسم چون همه چي هياهويي بود براي هيچ من ميترسيدم اونجا وايسم بعد بگم من نميخوام دلتنگ بشم بعد همتون ميزديد زير خنده ميگفتيد اين ديگه چه آُس كليه بابا! يا اينكه تو چشماي تو نگاه كنم بعد بفهمم داري به چي فكر كني و اونوقت بغضم بتركه كه چرا بعضي ها خودشون انقدر ماه اند ولي دنبال ماه ميگردند خلاصه من يه خورده عوضي مينويسم اينو ميدونم اميدوارم از پراكنده گويي هام منو ببخشي.... ******* حس دلتنگي... حسي كه مدت هاست منو تسخير كرده. دلتنگي براي همه چيزو همه كس. دلتنگي براي خيلي ها... حتي دلتنگي براي قابيلي كه اصلا حتي اسمش هم نمي دوني و نمي شناسيش فقط يه حس قريبي بهت مي گه بايد دلتنگش باشي. .... همه رفتن كسي با ما نموندش كسي خط دل ما رو نخوندش همه رفتن ولي اين دل ما رو همون كه فكرنمي كرديم سوزوندش .... يادت مياد اون روز رو؟
سه شنبه با غروبي خاكستري. حالا باز خوبه كه براي تو فقط سه شنبه ها غروبش خاكستريه. برا ما كه همه غروب ها و طلوع ها خاكستري ان. از دور اومدي. -سلام. -سلام. جالب بود. درست منو نمي شناختي. وقتي ميثم داشت منو معرفي مي كرد من باز هم نگاه كردم...البته من اون موقع نگاه كردم. ولي نگاهم فقط نگاهي مبهم بود. ********كسي چه مي دونه. شايد اين نگاه هاي من معني بي خيال بودن رو بده. شايد معنيش بسكت بازي كردن توي ول وشووي زور زدن نهنگ ها براي باقي موندن گروه باشه. شايد هم معنيش نشستن روي مبل و بالش بغل كردن و نيگاه كردن به ديوار باشه... ولي مطمئنا معنيش بي خيالي نيست!!!

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
اگر اين متن رو نفهميديد از خنگي خودتونه به هرحال وقتي ميگم اون بايد بياد يعني من ادم مهميم اينو نه تو ميتوني انكار كني و نه هيچ كس ديگه به هر حال بايد اينو فهميد كه من براي لاس زدناي بچگونه ساخته نشدم غرورم رو دوست دارم و اينكه تموم يه مدت مسخره كه شايد به يه روز هم نكشيد داشتم به يه چيزه مسخره تر _البته تو نگاه بعضي ادماي مسخره تر تر_ فكر ميكردم و اون اين بود كه چرا وقتي من داشتم به اديداس دوهزار و هفتم فكر ميكرم يكي داشت تو يه سگ دوني بغل خونم جون ميداد يه بدبخت يه بيچاره كه كنار همه دوستا و اشناهاش توي غربت خودش مثل يه سگ مرد و من وقتي در خونمون و هر دفعه ميزد حالم بهم ميخورد از اون يارو بي فاميله بهم ميخورد كه چرا تو اوج خودش غرق ميشه هر دفعه كه يه چيزي ميكشه حالم بهم ميخورد بعد اون يارو بي فاميله از گشنگي ميرفت در خونه همسايشون رو ميزد و همسايشون از رو ترحم يا نميدونم چي چي بهش كلم پلو ميداد و اون از گشنگي يا ترس يا نميدونم چي چي مي رفت توي همون لونه كوچيك خودش كه درش قرمز بود و روش نوشته بود جيگركي 110 ميشست و ميخورد و بعضي وقتا از سرما ميلرزيد شب تا صبح و كسي نبود كه بهش اعتماد كنه و يه اچار بده دستش تا بخاري برقيش رو تعمير كنه و بعد يكي پيدا ميشد كه باز از روي ترحم يا تنفر براش درست كنه و اون هي دعا كنه كه الهي بري سوئد بعد هي دعا كنه و هي دعا كنه و هي دعا كنه اونقدر كه اخرش خسته بشه و بگه اصلا به من چه خدا كه منو ادم حساب نميكنه به هر حال تو يه شب سرد زمستون اون يارو بي فاميله ميره تو خودش غرق ميشه و ديگه از اون جيگركي 110 بيرون نمي ياد همون موقعي كه تو داري به اديداس صاحاب مردت فكر ميكني و داري فكر ميكني كه خداي از يه جايي براي من دو ساعت اينترنت بفرست و اعصابت از دي سي شدن مداوم خورده و ميره پي گيم هاي گوشيت و هزار تا مرض و زهر مار ديگه بغض ما نميتونه اين سكوت رو بشكنه مردم از دست سكوت يكيمون حرف بزنه به هر حال اون يارو بي فاميله از بس صداش قشنگ بود كه هر وقت تو حس ميكردي پنجره رو براي صداش باز ميكردي تا بازم بگه شيره سنگ رو ميدوشم اون وقت توي اون سرماي زمستون يه روسپي سر شهر وايستاده بود و داشت با خودش فكر ميكرد كه الان اگه گريه كنم اشكام يخ ميبنده اونوقت يكي ديگه داشت اصلا به من چه ولي ادم وقتايي كه بارون مي ياد و اب از روشناييشون چيكه ميكنه تو ظرفي كه اون پايين گذاشته و نصفه شب هي ميخوره تو ظرفه و هي ميگه چيك نامرد چيك نامرد دلش قنج ميره براي زندگي به هر حال اگر اين متن رو نفهميديد از خنگي خودتونه

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

پيش شماره تو وضع بدي.. تو چيزي بين زمين و اسمون وقتي به هوا چنگ ميزدم وهر لحظه با عزرائيل بزرگ و مرگ احساس نبودن را تجربه داشتم بازخوني سيمور را شروع كرد شيش ساعت گذشته....... و تمام ديشب را بيدار بودم اينها هم نخوابيدند من همه چيز و هيچ چيز را بالا اوردم چون تحمل ندارم بي روح باشم شايد وقتش رسيده كه دلتنگ شوم و كم كم از دوچرخه سيمور دوست داشتني ام پايين بپرم شايد وقتش رسيده هجده سال به سن قانوني عشق را تجربه كنم براي اخرين بار چشم هايت را ببند و بگو عشق تا به <ق> رسيدي نفست بند .. بند ... ديگر بند نمي ايد نمي ايد هوا را مي بلعم و هيچ را بالا مياورم عشق هوا را ميبلعم و تو را بالا مياورم وبرایت بوسه پست میکنم
از اينجا روي بام ایران كه ایران ۴شنبه بزرگي است

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  | 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
اي خدا يه كار كن من اهومو پيدا كنم خوب ميتوني بري پيش اهوت اهويي در دشت چگونه رود آ خوب اين كه اصلابه ما مربوط نيست اهويي دارم خوشگله مثل سميرا حتما مانده او تنها زپا مي فتد آ اومده ام برا شكوه اخه الان چند روزی از وقتي كه اون نوشته قبلي رو نوشتم ميگذره ولي هنوزم سيب رو دارم مثل حلوا ارده كه همون حلواشكريه ميكشم بعد از اينهمه تمرين اونوقت سميرا بدون تمرين از من بهتر ميكشه حالا هرچي خدا ظاهرا با من نمیخواد كنار بياد حالم داره بهم مي خوره از نصفه شب داره مي گذريم!ولي من هنوز سيب رو مثل يه پنزاري مي كشم خوب اينهم از محاسن مادرمون كه رفت سيب دزديد تازه از اون بدتر بابامون رو گول زد كه بره سيب بدزده و ما رو بيچاره كنه اگه مي دونست يه روز پسر محبوبش قابيل تو اين دردسر مي افته ..... بازم مي رفت مي دزديد يا يه كلكي سوار مي كرد كه بابامون دزدي كنه تا حال ما رو بگيره اينم ديگه ا نگفتيم عمران صلاحي گفته ادم به جرم خوردن سيب بيرون شد از بهشت اما حوا خود بهشتي ديگر است اينم من گفتم بهشت من كجاست وقتي هنوز سيب در پاي من شبيه يك پنج زاري كج است شايد رنگ هايم در پي بازي گوشي هفت و هشتي چيزي رنگ باخته است آه حواي هزارساله داغ كودكي دست قابيل كج مي رود تمامش تقصير توست كه اين سيب سيب نمي شود! اره اين سيب كه ما رو بدبخت كرد از...

لینک ثابت
 نوشته شده    توسط امیرحسین  |